تبليغاتX
می نویسم

آدمك آخر دنياست بخند

آدمك مرگ همينجاست بخند

دستخطي كه تو را عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخند

آدمك بچه نشي گريه كني

كل دنيا چو روياست بخند

آن خدايي كه بزرگش داني

به خدا مثل تو تنهاست بخند

!! نوشته شده توسط نسیم صباغان | 8:38 | پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 •

معجزه!

من هنوز هم اعتقاد دارم که دلخوشیهای کوچک زندگیه که خوشبختی یه آدم رو تعیین میکنه . اینکه با خریدن یه پرس غذا و هدیه دان اون به گدایی که جلوی در نشسته از ته قلب خوشحالش کنی. یا گاهی دست کسی رو بگیری و فشار بدی و بگی نترس من هستم. یا به مناسبتهای مختلف برای کساییکه برات مهمن کادو بخری یا مثلا در اتاقت رو باز کنی و بری توی آشپزخونه و روی ماه مادرت رو که در حال شستن ظرفهاست ببوسی. هنوز هم معتقدم هر وقت که از ته قلب از خدا بخوای برات یه معجزه ای رخ بده هرگز بی جواب نمیمونی . حتی اگه اون معجزه بارونی باشه که ۶ ماهه در انتظارش نشستی یا لبخند آدمی باشه که تا دیروز ازت متنفر بوده . از مدتها پیش منتظر بودم که ۸/۸/۸۸ برام یه اتفاق عجیب و غریب بیافته یه اتفاقی که تا ابد توی ذهنم باقی بمونه نمیدونم چرا اما شاید اینم جز اون دلخوشیهای کوچیکه که من به خاطرشون نفس میکشم . راستش هیچ اتفاقی نیافتاد به ظاهر امروز هم مثل همه روزهای دیگه است اما در واقع اینطور نیست امروز ۸/۸/۸۸ تولد امام رضاست و این خود معجزه است

عید همه مبارک!

!! نوشته شده توسط نسیم صباغان | 15:20 | جمعه هشتم آبان 1388 •

چند خطی درباره رفاه شهری یا: کشک رو بده بالای سفره عزیزم

مکان: تقاطع تجریش و شریعتی

زمان: ساعت ۶ بعد از ظهر یک روز به شدت بارانی

موقعیت شخصیت داستان: عجله داشتن

من: الو سلام من ۲۰ دقیقه دیگه میرسم اینجا یه کم ترافیکه

من ۲۰ دقیقه بعد: الو من ۲۰ دقیقه دیگه میرسم خیلی ترافیکه

من ۴۰ دقیقه بعد: الو ماشینا راه نمیرن اما نزدیکم الان میرسم

من ۶۰ دقیقه بعد یا همون یک ساعت خودمون: الو آقای راننده داره با یه مسافر  سر کرایه گفتمان در زمینه بوکس میکنه این راند تموم بشه ان شا الله راه می افته میام

من یک ساعت و ۵ دقیقه بعد: الو آقای راننده زد به ماشین جلویی داره مشکل رو حل وفصل میکنه الان دیگه میرسم

من بعدش: الو  راننده رو توجیه کردن الان داره میره بیمارستان من با مترو میام

من: الو... الو.... اون خانمه:مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد

من: الو انتن ندارم چی میگی ؟ دارم میام

من: الو....همون خانمه: مشترک محترم !حالیته بارون اومده؟ نکنه توقع انتن هم داری والا !

من یک ساعت و نیم بعد: الو سلام من دارم با مترو میام اما الان ۲۰ دقیقه است مترو ایستاده میگن خراب شده قول نمیدم ۲۰ دقیقه دیگه بیام اما میرسم

من بعدترش: الو... یه ایستگاه جلوترم چی؟ برو خدا رو شکر کن چرا غر میزنی مردم همین مترو رو هم ندارن

من: الو... چی؟ انرژی هسته ای حق مسلم کیه؟

من: الو  مترو خراب نشده میگن اعتصاب کردن . از همین قرطی بازیا دیگه دو دفعه برنامه سازی کنن حساب کار دستشون میاد خواهر

من: الو.. من رسیدم هورررررررررررررا من رسیدم الو .. الو... " خانمه:مشترک محترم رو دادم بهتا ؟! اصلا آنتن نداریم تموم شد."

البته من بالاخره ۲ ساعت و نیم بعد به مقصد رسیدم . برای همینم باید خدا رو شکر کرد چون مردم همینم ندارن بله؟ چی رو؟ نمیدونم کلا میگم . خدایا شکرت که به ما رفاه شهری دادی

!! نوشته شده توسط نسیم صباغان | 9:4 | پنجشنبه هفتم آبان 1388 •

۱.پارسال همین موقع ها بود که به قول بعضی ها وارد فاز جدیدی از زندگی شدم البته من دنبال این تغییر رویه در سن ۲۵ سالگی میگشتم به نظرم هر ۵ سال آدم باید با ۵ سال قبلش یه تغییر اساسی کرده باشه اما خوب به قولی دیر شده بود اما بد نشده بود دیگه مطمئنم که نمیخوام به روزای فیزیک خوندگیم برگردم و هی قوانین جهان رو بدون هیچ کاربردی برای دیگران مرور کنم دیگه مطمئنم می خوام تا ۳۰ سالگی یه تغییر اساسی اساسی اساسی توی زندگیم داشته باشم

۲. یه روز به امین نبی اللهی گفتم من عاشق پاییزم میدونی چرا؟ چون هیچ صحنه ای برام قشنگ تر از قدم زدن زیر نورهای نارنجی خیابون نیست وقتی که کف زمین رو بارون خیس کرده و  تو از سرما میلرزی اما هروقت این رو به دوستای دوران دانشجوییم میگفتم همه مثل مجسمه نگام میکردن امین هم  مثل همیشه خونسرد و متفکر جواب داد چون تو این حرفا رو توی جمعی با تحصیلات فیزیک میزدی نه به یک مشت هنرمند یا نویسنده و بعد هم به خودش اشاره کرد

۳. به قول نفیسه مرشد زاده عشق توی جامعه ما خیلی کمرنگ شده شایدم به خاطر همینه که از هر صدتا طرح سینمایی ۹۹تاش راجع به قتل و خیانت و کلاهبرداریه. انگار ما ایرانیها دوباره با افراط و تفریط یه شرایط بد دیگه  توی سینما درست کردیم که باید  مثل همیشه کلی تلاش کرد تا سرو سامونش داد

۴. بازم وقتی داشتم درنهایت خونسردی بحث میکردم متوجه شدم که از نظر دیگران من یک انسان عصبی انتقاد ناپذیرم خواستم بگم نه اینطور نیست من فقط یه کم صدام بلنده و یه کم با هیجان حرف میزنم اما دیدم توجیه کردن فایده ای نداره نسیم تو محکومی (کلا گفتم که دور هم باشیم)

۵هیچ چیز برای من جذاب تر از گشایش رمز و رازهای مرموز زندگی نیست مثل اینکه چرا جمعه ۸/۸/۸۸ تولد اما هشتم ماست؟کاش بشه رمزش رو کشف کرد

۶.خوشحالم از اینکه گاهی دستهای حمایتگر خدا رو  روی شونه هات احساس میکنی . درست وقتی فکر میکنی دیگه هیچ چیز نداری که به خاطرش باشی سریع یه انگیزه برات جور میشه و دائم آدرس راهی که باید بری به تو گوشزد میشه بازی خدا با بنده هاش خیلی جالب و عزیزه فقط به شرطی که تابع باشی

۷. هیچ شعری به نظرم نمیرسه جز شعر اقتباسی خودم . من اگر پا نشوم تو اگر پا نشوی چه کسی پا بشود؟

!! نوشته شده توسط نسیم صباغان | 8:47 | جمعه یکم آبان 1388 •

اينقدر قشنگ بود كه حيفم اومد لينك پيوند روزانه اش كنم پيشنهاد ميكنم حتما بخونيد

 

http://www.dastanak.com/1388/07/11/post-113/

!! نوشته شده توسط نسیم صباغان | 13:38 | چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 •

چرا؟

چرا اين روزها توي هر كنسرتي كه شركت ميكني اول برنامه يا آخر برنامه تصنيف مرغ سحر رو مي خونن؟

 

چرا به نظر آقاي كلهر رشادتهاي شهدا در جنگ تاثير فيلمهاي وسترن بوده؟

 

چرا برنجهاي كه بد بود خوب بود يا شايدم برنجهايي كه خوب بود بد بود؟ كلا چرا بد بود خوب بود؟يا خوب بود بد بود؟

 

چرا الان آخر مهره اما انگار وسط مرداده؟ يعني خورشيد هم بله؟

 

چرا كرايه رفت پارك وي تا گيشا ۵۰۰ تومانه برگشتش ۵۵۰ تومان؟ يعني جت استريم  علاوه بر بالاي جو روي زمين هم تاثير دارد آيا؟

 

 چرا آنفولانزاي خوكي؟ خوب آنفولانزاي پلنگي كه بهتره تازه كلاس هم داره نه؟

 

چرا آنفولانزاي خوكي توي ايران اسمش نوع اي هست اما برون مرزي اسمش خوكي بدبخت بيشعور؟

 

چرا اين روزها همه درحال شناختن آسيبن؟ مگه قبلا آسيب رو نميشناختن؟

چرا عاقل كند كاري؟

 

چرا عاقل نكند كاري؟

 

چرا اوني كه ميخواستيم تا اطلاع ثانوي تو غبارا گم شده؟يعني مرغي شده پشت حصارا گم شده آيا؟

 

چرا مركز كامپيوتري  سر كوچه ما كه يه هفته است افتتاح شده اسم مغازه اش خط سبزه؟ مگه خطها نبايد قرمز باشه؟

 

چرا برنامه هاي طنز هرجا كم ميارن از شفيعي جم استفاده ميكنن؟ چون شفيعي جم زيادي هم داره؟

 

چرا كناره گيري ميشود؟

 

چرا آقاي بهبهاني ۵۰۰ تا مقاله داره؟ يعني آقاي  بهبهاني الان چند سالشه؟

 

چرا دكتر گونه هاي يلدا رو روي دماغش نصب كرده؟ يعني گونه ها از اول روي دماغش بوده ؟ يا دكترش دوبيني داشته؟

 

چرا توي جلسات عرفان حلقه شعور كيهاني اونقدر مهمه كه هيچكس نميتونه واسش تعريف واحد بياره؟

 

چرا دنيا از ماده و انرژي و شعور كيهاني  تشكيل شده ؟ يعني فيزيكدانا از آقاي طاهري بيسواد تر بودن؟

 

چرا عرفان حلقه اونقدر مسئله جدي هست كه كتاباش دست نويسه؟

 

چرا آقاي رئيس عرفان حلقه خودش هم نميدونه آموزه هاش يك نوع عرفان سرخ پوستيه؟

 

چرا ما حتي توي مترو هم ميتونيم به شعور كيهاني وصل شيم؟ يعني شعور كيهاني هم از خدمات شاتل استفاده ميكنه كه اينقدر سرعتش بالاست؟

 

چرا ما خدا رو داريم قران رو داريم نهج البلاغه رو داريم نماز رو داريم بعد عرفان حلقه هم داريم آنفولانزاي خوكي هم داريم  فيلمهاي وسترن هم ؟

 

چرا  من الان اينقدر حرف زدم؟

 

چرا؟

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط نسیم صباغان | 5:42 | جمعه بیست و چهارم مهر 1388 •

آینه هایی که چرک و خاک آلوده اند دیگه حتی تو رو به خودت هم نشون نمیدن اما اگه یه دست عاشق غبار روی آینه رو پاک کنه اونوفت باز هم میبینی که توی قلب آینه جا داری پس دست به کار شو !
!! نوشته شده توسط نسیم صباغان | 11:39 | چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 •

من به دستهاي تو اعتماد دارم وقتي كه باد سرنوشت مرا با خود به نابودي ميكشاند

من به نگاههاي تو ايمان دارم وقتي كه عشق با نام و ننگ زنجير مي شود

من به تو اعتقاد دارم وقتي كه عاشقان به ظاهر چاكر تو همه با نام تو در زمين تو تخم نفرت ميكارند

من تو را دارم وقتي كه قلبم زير پاي هوسها لگد مال ميشود

من تو را دارم وقتي كه سادگي  چشمانم خريداري ندارد

خدايا در اين هياهوي سياه بي خدايي نگاهت را از من دریغ نكن

!! نوشته شده توسط نسیم صباغان | 7:6 | جمعه هفدهم مهر 1388 •

۱.توی یه جمع دخترونه که هیچکدومشون هم نمیشناختم (پس غیبت نمیشه) یه گوشه برای خودم نشسته بودم و چای سبز میخوردم(توصیه میکنم حتما هر روز نوش جان کنید جواب میده)توی افکار خودم غرق بودم که یهو یکی از دخترا به اون یکی گفت دوست پسر من خوبه فقط یه کم اخلاقش گنده هی به من میگه آرایش نکن موهاتو بگذار تو. اونی یکی پاسخ داد وا!عوضش دوست پسر من اگه آرایش نکنم میگه به من احترم نذاشتی (فکر کن) یکی دیگه از اونا از روی صندلی بلند شد و گفت پاشم برم حاضر شم الان دوست پسرم میاد دنبالم که ناگهان نفر بعدی صرفا برای اینکه کم نیاره سریع گوشی موبایلش رو از جیبش در آورد و گفت الو چیه؟ الان نمیام نیم ساعته منتظری ؟ عیب نداره نیم ساعت دیگه هم وایسا من فعلا کار دارم و بعد رو به جمع گفت ولم نمیکنه!راستش وقتی اون صحنه رو دیدم یاد حرف یه پسری افتادم که یه روز سربلند درحالیکه لبخند پیروزمندانه ای روی لبش بود  رو به من گفت : شما دخترا دائم از دوس پسراتون میگید و به هم پز میدید نه؟ البته من در برابر اون پسر رگ فروردینیم بالا زد و قاطعانه گفتم معلومه که نه. فکر کردید شما پسرا کی هستید اما.... خودتون قضاوت کنید

الف.۱.میدونم ممکنه دخترا الان جیغشون بره بالا اما خدایی رست میگن دیگه

ب.۲. حالا شما پسرام پر رو نشید من یه عالمه دختر میشناسم که صرفا توی جمع از پسرا حرف میزنن که قاه قاه بخندن اینقدر خوبه من عاشق این جور تعاریفم

ج.۳ هرگونه سنخیت و عدم سنخیت با اون جمع رو تکذیب میکنم ها گفتم که من داشتم چایی میخوردم و به این فکر میکردم که اگه وتر دایره تقسیم بر شعاع بشه چی میشه؟

۲.امروز متوجه شدم که تولد دوسالگیه بخش طنز ماهنامه گزارش (گزارش از اون لحاظ) همین روزا از راه میرسه باور کنید اونقدر شوکه شده بودم که تا چند دقیقه گیج بودم باورم نمیشه که یک سال دیگه گذشته انگار همین دیروز بود که متن تولدت مبارک رو برای ماهنامه تنظیم میکردم حالا هی  غیبت کنید دل بشکنید فرصتا به همین زودی تموم میشه

۳.چند روز پیش توی یه مهمونی خانوادگی یه زن و شوهر که ۴۰ سال بود با خوبی و خوشی داشتن با هم زندگی میکردن و مدل آقاهه (ضیعیفه آبگوشت رو بذارو) مدل خانومه(هرچی آقامون بگه )بود سر بحث های داغ سیاسی کلی با هم دعوا کردن یکی از چمن میگفت و اون یکی از هرچی غیر چمن خلاصه آخر مهمونی هم بالاخره با وساطت داور کوتاه اومدن فکر کن سیاست یعنی این!

۴.ایندفعه یه شعر خارجی از شل سیلور استاین مینویسم که یه کم زبانتون تقویت بشه دوستان

if i cant be yours all the time

leme be your now and then ner

and if i cant be your know _and_then

leme be your you_tell_me_when ner

if i cant be your serious love

leme be your just _for_funner

baby,  dont you leave me this way...

leme be somthing in your life 

!! نوشته شده توسط نسیم صباغان | 22:49 | چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 •

سخته كه بخواي روي پاهاي خودت وايسي وقتي از شتاب زميني كه خوردي سر زانو هات زخم شده باشه و پاهات گيز گيز كنه . اما مطمئنا ايستادن روي پاهاي خودت خيلي بهتر از تكيه كردن به درختيه كه با وزش هر نسيمي جهتش رو عوض ميكنه. يه روز وقتي زمين سختي خورده بودم سرو كله ات پيدا شد تنها دليلي كه بهت دل سپردم سرماي هواي دلم بود من فقط دستهاي نوازشگرت رو ميديدم و از يادگاريهاي روي بدنت غافل بودم . گفتي برو گفتم فعلا زمستونه بذار پناه بگيرم گفتي برو گفتم بهار شده دلت مياد شكوفه هات رو نبينم گفتي برو گفتم خالا كه به بار نشستي بذار يه تابستون هم به ما خوش بگذره اما امروز وقتي گفتي برو يه نگاهي بهت انداختم ديدم زردي خزون زده ات رو اصلا دوست ندارم . سرپناه خوبيم نبودي وقتي بهت تكيه ميكردم هميشه ترس از اين داشتم طوفاني بياد و تو رو تا كمر خم كنه آخه مگه يه تكيه گاه خم هم ميشه؟من و درخت روزاي خوبي داشتيم روزايي كه اگه با معيار ثانيه شمرده بشه خاطره است و اگه با معيار ساعت سنجيده بشه تبديل به كابوس ميشه نگو درختم توي اين يه سال عاشقت شده باور نميكنم از زردي صورتت معلومه كه عشق طراوتي بهت نبخشيده . نگو خزون تو رو ميشكونه اوني كه تو رو شكسته اميديه كه براي دل من تعريف نشده است . بازم شكستن سهم منه با اينكه تو درختي بازم اميد دادن سهم منه با اينكه تو زردي با خودم ميگم بايد برم هيچ آدمي نبايد عاشق درخت بشه چون يه درخت فقط عشق يه درخت رو ميفهمه و براي يه آدم فقط ميتونه مفيد باشه

!! نوشته شده توسط نسیم صباغان | 22:41 | یکشنبه دوازدهم مهر 1388 •

RSS