۱. راننده تاکسی که تا جلوی در خونه توی ماشینش لئوناردو کوهن بگذاره و تو اولش واسه این سوار ماشینش نشده باشی که قیافه اش خلاف میزنه . نمیدونی چه حالی داره وقتی خلافش اینجوری ثابت میشه
۲. به قول مریم جا پارک وسط شریعتی
۳. آب اناریه توی میدون محسنی که توی آب انارش لواشک میریزه با دونه انار . خدای آب اناریاست فکر کنم
۴. وقتی ماست و بادمجون درست میکنی همه مهمونا خوششون میاد
۵.وقتی از نشر چشمه بهت زنگ نمیزنن و تو میخوای از خوشحالی بمیری
۶. دکترایی که وقتی سرما میخوری بهت میگن پرهیز غذایی نداری
۷.عیدی و پاداش سه ماهه و جشن شبکه که نمیدن امسال (نه ببخشید الان باید ناراحت باشم)
۸. وقتی با یه تهیه کننده تلویزیون تسویه حساب میکنی
۹. مشدی(گربه دوست من و مریم بابایی)وقتی با چشمای چپش بهت زل میزنه بهت میخوای از خنده بمیری
۱۰. پیدا کردن یه سی . دی که یه ماه جگرت رو جلا بده از شر سی . دی های توی ماشینت خلاصت کنه(مخصوصا این بیژن بیژنی محترم)
۱۱. و بالاخره وقتی ۱۰ مورد توی زندگی پیدامیکنی که خوشحالت میکنه
آدمهای عجیب
گفت: آره.
گفتم چطوری اومدی؟
گفت :با کالسکه فضایی
. آهی کشیدم و پرسیدم : به دکترت سر زدی؟ بهت چی گفت؟
لبخندی زد و پاسخ داد : نمیدونم . خیلی ازحرفاش سر در نیاوردم
. کنارش ایستادم دستهای سردش را در دستهایم فشردم و گفتم : ببین! تو باید خوب بشی من میخوام که تو خوب بشی به من کمک کن که خوب بشی . بی هیچ حرفی. به چشمام خیره شد . دوباره پرسیدم: دکتر نگفت چند جلسه دیگه باید بری پیشش؟
و او پاسخ داد: دکتر میگه مشکلاتت ریشه توی بچگیت داره شاید از دست دادن پدرت یا تصادفی که کردی. اما باور کن من خوبم این رو به دکترم هم گفتم.
دستهایش را بوسیدم من هنوز عاشقش بودم . حتی با اینکه هیچ امیدی به خوب شدنش نبود . لبخندی زدم و پرسیدم: چایی میخوری؟ توی این بارون حسابی یخ کردی نه؟
. آهی کشید اینبار هم فهمیده بود حرفهایش را باور نکردم زیر لب گفت: من با آدم فضایها در ارتباطم تو اگه عاشق منی باید باورم کنی
به سمت آشپزخانه رفتم و در همان حال گفتم: من عاشقتم اما ... اصلا ولش کن نسخه ات رو بگذار روی میز فردا صبح داروهات رو میگیرم
. بی توجه به حرفهای من همراهم تا آشپزخانه آمد و دوباره ادامه داد:من امروز هم با اونا اومدم . اونا من رو تا جلوی در رسوندن فقط به خاطر بارون یه کم سرعتشون کم شده بود
. دیگراز دست حرفهای بی سرو تهش عصبانی شدم با خشم نگاهش کردم و فریاد زدم: بس کن! پس چرا من ندیدم؟ چرا هیچکدوم از همسایه ها ندید؟
به چشمهایم خیره شد. انگار هیچ حرفی برای گفتن نداشت . سعی کردم خودمم را آرام کنم نفس عمیقی کشیدم و دوباره پرسیدم: نکنه دکتر نرفتی؟ .
سرش را پایین انداخت و پاسخ داد: به خاطر تو رفتم با همونا رفتمو با..
.نیمخواستم چیزی از حرفهای مسخره اش بشنوم برای همین میان حرفهایش پریدم و در حالیکه چند تار موی روی صورتش راکنار میزدم گفتم :توی این بارون مطمئن بودم که کسی تو رو تا اینجا نمیاره بیشتر نگران این بودم که توی گل و لای گیر کنی. با خودم فکر کردم بهتره فردا از این خونه جنگلی بریم. میریم توی آپارتمانمون توی شهر زندگی میکنیم رفت و امد واسه جفتمون سخته .
سرش را پایین انداخت به به آرامی پاسخ داد: برای من سخت نیست و بعد بارانیش را از تنش در آورد و رروی کاناپه انداخت سپس یه سمت اتاق خواب رفت
. پرسیدم: چایی نمیخوری؟ .
جوابم را نداد و در اتاق را محکم بست . این قصه هر روز و هر شب ما بود دیگر به آن عادت کرده بودم ته دلم حتی کور سویی برای خوب شدنش امید نداشتم اما تصمیم گرفته بودم تمام تلاشم را بکنم به سمت بارانیش رفتم وبی تفاوت آن را از روی مبل برداشتم خشک بود خشک خشک با تعجب نگاهی به کفشهایش جلوی در انداختم حتی یک لکه گل هم روی کفشهایش نبود اما این امکان نداشت ما در یک خانه چوبی وسط جنگل زندگی میکردیم
اگه دوستش داری بهش نگو پررو میشه
اگه میخوای باهاش ازدواج کنی یه مدت محلش نذار خودش میاد بهت پیشنهاد میده
هر چندوقت یکبار سعی کن با شو هرت دعوا کنی که منت کشی کنه قدر عافیت بدونه
از همین اول کار یکی بذار تو کاسه فامیل شوهر که بدونن با کی طرفن
بگو من عروسی مفصل میخوام خیلی بهش خوش نگذره
هر روز صبح تا کمر واسه رئیست خم شو یه وقت کارت گیر افتاد این رفتارا یادش میمونه
اگه بیای توی این کنفرانس صد تومان میریزن به حسابت
میخوای استخدام بشی رژ لب نزن
آدم همه چی رو که به مادرش نمیگه
هیچ وقت ازش معذرت خواهی نکن عادتش میشه
ما آدمها یه روزی به خودمون میاییم ومی بینیم خودمون نیستیم فکر کن! حتی نمیتونیم احساس واقعیمون رو به کسی بگیم که تمام زندگیمونه چون پررو میشه
مثل من
مرد اول: جالبه شما امروز تنها کسی هستید که سوار ماشین من شد اما نترسید
مرد دوم: چطور؟
مرد اول: همه فکر میکنن من همون قاتل سریالی معروفم که پلیس دنبالشه آخه میگن من خیلی شبیه به اونم
مرد دوم: اما من مطمئنم که نیستید
مرد اول: چطور؟ من خودم هم فکر میکنم خیلی شبیه به اونم
مرد دوم: شبیه هستید اما خودش نیستید
مرد اول: حالا از کجا اینقدر مطمئنید؟ ببینید قاتل سریالی هم مثل من صورت گرد و بینی کشیده ای داره لبها شم باریکه رنگ پوستش هم تیره است درواقع هیچ فرقی با من نداره
مرد دوم: اما اینهایی که میگید مشحصات چهره من هم هست نه؟
مرد اول: آره اما شما موهاتون مشکیه پلیس گفته بارزترین خصوصیت قاتل اینه که موهاش قرمزه مثل من
مرد دوم: از کجا معلوم که قاتل سریالی همین امروز صبح موهاش رو مشکی نکرده مثل منگفت هوشیاری بیار اینجا کسی هوشیار نیست
| دیناری بده پنهان و خود را وارهان | گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست | |
| گفت: از بهر غرامت، جامهات بیرون کنم | گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست | |
| گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه | گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست | |
| گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بخود شدی | گفت: ای بیهودهگو، حرف کم و بسیار نیست | |
| گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را | گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست |
|
گفت هوشیاری بیار اینجا کسی هوشیار نیست |
|
کشتار با اره برقی
۲. نمیدونم وقتی ۸ تومان بابت یه کتاب پو ل میدید و بعد میفهمید که اون کتاب ۵۰۰ تومان هم نمیارزیده چه حسی بهتون دست میده؟ ۱. عیب نداره ما کار فرهنگی کردیم۲. پول در برابر کتاب هدر نمیره۳. خاک بر سر من که توی اون کتاب رو یه نگاه ننداختم . من که از دسته سومم الانم دلم برای ۸ تا هزاریم تنگ شده به هر حال همین الان میتونید گوشی تلفن رو بردارید و به من زنگ بزنید و من رو دلداری بدید قبل از اینکه با اره خودم رو نصف کنم
۳.به شدت از دودوزه بازی دخترا مینالید . از اینکه پسرا رو دور میزنن در لحظه با هزار نفر هستن همشون ادای مقدس بودن میکنن و از اینجور حرفها اما راستش توی تمام اون مدتی که با من حرف میزد چندین دختر باهاش تماس گرفتن ازش پرسیدم خودت چرا اینقدر دستت پره؟گفت میخوام ازشون عقب نیافتم .ما پسرا که اداعایی نداریم این دختران که قیافه معصومانه به خودشون میگیرن بیزحمت اون اره رو بیارید من این آقا رو نصف کنم تا تلفن رو روی سر خودتون خراب نکردم . توقع احوال پرسی ندارید که توی این شرایط؟
۴. ماشین بنده چون مصرف بنزینش خیلی بالاست من همه روزه مجبورم کلی بنزین بهش بزنم و تا خود شمال شهر تخته گاز برم ریموت پارکینگمونم خراب شده همه هم که رفتن سمینار توی خارج از کشور مجبورم هی از ماشین پیاده بشم قاسم آقا سرایدارمون رو صدا بزنم که بیاد در رو باز کنه اونم که خانمش پا به ماه اصلا حواس نداره خلاصه یه چند روزی میخوام برم ویلای محمود آباد تا ریموت پارکینگ درست بشه برگردم چون اصلا حال ندارم از ماشین پیاده بشم هی قاسم آقا رو صدا بزنم . بی زحمت یه زنگ به من بزنید از خواب بیدارکنید همین جوری خواب ببینم یهو دیدی با اره برقی رفتیم آنتالیاها
وقتی پنوکیو زندگیت آدم میشود
۱.من همیشه از آدمهایی که از ابتدا به مسائل مذهبی اعتقادی نداشتن و بعد طی اتفاق خاصی لطف خدا شامل حالشون میشه و از این رو به اون رو میشن حسودیم میشه . تحربه ثابت کرده که این افراد به مراتب از کسایکه مثلا نماز میخونن اون دنیا بهشون حوری بدن یا نماز میخونن چون از ۱۵ سالگی خوندن به درک بالاتری رسیدن و گاهی حتی این کوردلی که توی یه دوره ای نصیبشون میشه هم نوعی نعمته . امسال توی این ماه فقط آرزو میکنم که یه روزی دیگران به ایمان من غبطه بخورن و من رو هم جز اون دسته افرادی قرار بده که باور عمیقشون حتی از نگاهشون معلومه
۲.شب قبل از اینکه آمنه خواستگار اسید پاشش رو ببخشه من علرغم اینکه اصلا به این آدم فکر نمیکردم خواب دیدم آمنه اسید رو روی صورت خواستگارش ریخت و اون رو قصاص کرد صبح فردا وقتی دیدم اون روز روز قصاص خواستگار بوده و بخشیده شده از تعجب خشکم زده بود واقعا نمیدونم من چرا این خواب رو دیدم آمنه چرا خواستگارش رو بخشید. اون پسر بعد از این بخشش چه میکنه و چه کسی قراره مواظب ما توی این کشوری که به گفته مسولینش آمار جرم و جنایتش خیلی پایینه و این کشتارها و جرمها نشونه بالا بودن آمار نیست باشه
۳.من که نمیتونم روزه بگیرم اما شما ها که روزه میگیرید واسه ما روزه نگیر ها هم دعا کنید به قول دکتر دعا کنید که ما هم یاد بگیریم به جای خودمون واسه دیگران دعا کنیم . دعا کنید یاد بگیریم چطور از صمیم قلب آدمهایی که در حقمون بدی کردن رو ببخشیم دعا کنیم برای دوستا ن و دشمنانمون مفید باشیم دعا کنید طوری زندگی کنیم که وقتی میمیریم رفتنمون برای زندگی حیف باشه دعا کنید خدا بهمون یه قلب بده اندازه دریایی که فقط ۱۲ درصدش مال ما نباشه . دعا کنید یاد بگیریم که از شادی دیگران خوشحال باشیم و از دیگران سو استفاده نکنیم ُ. دعا کنید آخرین همین ماه همه رستگار بشیم حتی اگه ۱۷ ساعت گرسنگی نکشیم
۴. دوستان از من خواهش کردن که اگه قالب وبلاگم رو عوض نکنم من رو میکشن با قمه که این روزا حکم ناسزاهای در حد هو بیشعور رو داره من هم به خاطر خواهش محترمانه شون و از اونجاییکه خیلی برام عزیزن پذیرفتم

