تبليغاتX
می نویسم

خودم باورم نمیشه که دارم وبلاگ مینویسم به قول آرش داستان داریم ما هم با این وبلاگ نویسی . میگن آدمهابرای اینکه احساس خوشبختی کنن باید سعی کنن توی زندگی چیزهایی رو پیدا کنن که با دیدنشون خوشحال میشن پیدا کردن این چیزها سخت نیست به شرطی که توقعت از زندگی بالا نباشه امروز خیلی به این موضوع فکر کردم  و به این نتایج رسیدم

۱. راننده تاکسی که تا جلوی در خونه توی ماشینش لئوناردو کوهن بگذاره و تو اولش واسه این سوار ماشینش نشده باشی که قیافه  اش خلاف میزنه . نمیدونی چه حالی داره وقتی خلافش اینجوری ثابت میشه

۲. به قول مریم جا پارک وسط شریعتی

۳. آب اناریه توی میدون محسنی که توی آب انارش لواشک میریزه با دونه انار . خدای آب اناریاست فکر کنم

۴. وقتی ماست و بادمجون  درست میکنی  همه مهمونا خوششون میاد

۵.وقتی از نشر چشمه بهت زنگ نمیزنن و تو میخوای از خوشحالی بمیری

۶. دکترایی که وقتی سرما میخوری بهت میگن پرهیز غذایی نداری

۷.عیدی و پاداش سه ماهه و جشن  شبکه که نمیدن امسال (نه ببخشید الان باید ناراحت باشم)

۸. وقتی با یه تهیه کننده تلویزیون تسویه حساب میکنی

۹. مشدی(گربه دوست من و مریم بابایی)وقتی با چشمای چپش بهت زل میزنه بهت  میخوای از خنده بمیری

۱۰. پیدا کردن یه سی . دی که یه ماه جگرت رو جلا بده از شر سی . دی های توی ماشینت خلاصت کنه(مخصوصا این بیژن بیژنی محترم)

۱۱. و بالاخره وقتی ۱۰ مورد توی زندگی پیدامیکنی که خوشحالت میکنه

 

!! نوشته شده توسط | 22:54 | سه شنبه بیستم دی 1390 •

آدمهای عجیب

آخر شب زیر باران به خانه برگشت. با نگرانی پرسیدم :حالت خوبه؟

 گفت: آره.

گفتم چطوری اومدی؟

 گفت :با کالسکه فضایی

 . آهی کشیدم و پرسیدم : به دکترت سر زدی؟ بهت چی گفت؟

لبخندی زد و پاسخ داد : نمیدونم . خیلی ازحرفاش سر در نیاوردم

 . کنارش ایستادم دستهای سردش را در دستهایم فشردم و گفتم : ببین! تو باید خوب بشی من میخوام که تو خوب بشی به من کمک کن که خوب بشی . بی هیچ حرفی. به چشمام خیره شد . دوباره پرسیدم: دکتر نگفت چند جلسه دیگه باید بری پیشش؟

و او پاسخ داد: دکتر میگه مشکلاتت ریشه توی بچگیت داره شاید از دست دادن پدرت یا تصادفی که کردی. اما باور کن من خوبم این رو به دکترم هم گفتم.

   دستهایش را بوسیدم من هنوز عاشقش بودم . حتی با اینکه هیچ امیدی به خوب شدنش نبود . لبخندی زدم و پرسیدم: چایی میخوری؟ توی این بارون حسابی یخ کردی نه؟

. آهی کشید اینبار هم فهمیده بود حرفهایش را باور نکردم زیر لب گفت: من با آدم فضایها در ارتباطم تو اگه عاشق منی باید باورم کنی

به سمت آشپزخانه رفتم و در همان حال گفتم: من عاشقتم اما ...  اصلا ولش کن نسخه ات رو بگذار روی میز فردا صبح داروهات رو میگیرم

.  بی توجه به حرفهای من همراهم تا آشپزخانه آمد و دوباره ادامه داد:من امروز هم با اونا اومدم . اونا من رو تا جلوی در رسوندن فقط به خاطر بارون یه کم سرعتشون کم شده بود

 . دیگراز دست حرفهای بی سرو تهش عصبانی شدم با خشم نگاهش کردم و فریاد زدم: بس کن! پس چرا من ندیدم؟ چرا هیچکدوم از همسایه ها ندید؟

   به چشمهایم خیره شد. انگار هیچ حرفی برای گفتن نداشت .  سعی کردم خودمم را آرام کنم نفس عمیقی کشیدم و دوباره پرسیدم: نکنه دکتر نرفتی؟ .

سرش را پایین انداخت و پاسخ داد: به خاطر تو رفتم با همونا رفتمو با..

.نیمخواستم چیزی از حرفهای مسخره اش بشنوم برای همین میان حرفهایش پریدم و در حالیکه چند تار موی روی صورتش راکنار میزدم گفتم :توی این بارون مطمئن بودم که کسی تو رو تا اینجا نمیاره  بیشتر نگران این بودم که توی گل و لای گیر کنی. با خودم فکر کردم بهتره فردا از این خونه جنگلی بریم. میریم توی آپارتمانمون توی شهر زندگی میکنیم رفت و امد واسه جفتمون سخته .

 سرش را پایین انداخت به به آرامی پاسخ داد: برای من سخت نیست و بعد بارانیش را از تنش در آورد و رروی کاناپه انداخت سپس یه سمت اتاق خواب رفت

. پرسیدم: چایی نمیخوری؟ .

 جوابم را نداد و در اتاق را محکم بست . این قصه هر روز و هر شب ما بود دیگر به آن عادت کرده بودم  ته دلم حتی کور سویی برای خوب شدنش امید نداشتم  اما تصمیم گرفته بودم تمام تلاشم را بکنم به سمت بارانیش رفتم وبی تفاوت آن را از روی مبل برداشتم خشک بود خشک خشک  با تعجب نگاهی به کفشهایش جلوی در انداختم حتی یک لکه گل هم روی کفشهایش نبود اما این امکان نداشت ما در یک خانه چوبی وسط جنگل زندگی میکردیم

!! نوشته شده توسط | 0:58 | جمعه بیست و هفتم آبان 1390 •

توی دنیای جالبی زندگی میکنیم با یه عالمه سفارشات عجیب و غریب مثل:

اگه دوستش داری بهش نگو پررو میشه

اگه میخوای باهاش ازدواج کنی یه مدت محلش نذار خودش میاد بهت پیشنهاد میده

هر چندوقت یکبار سعی کن با شو هرت دعوا کنی  که منت کشی کنه قدر عافیت بدونه

از همین اول کار یکی بذار تو کاسه فامیل شوهر که بدونن با کی طرفن

بگو من عروسی مفصل میخوام خیلی بهش خوش نگذره

هر روز صبح تا کمر واسه رئیست خم شو یه وقت کارت گیر افتاد این رفتارا یادش میمونه

 اگه بیای توی این کنفرانس صد تومان میریزن به حسابت

میخوای استخدام بشی رژ لب نزن

آدم همه چی رو که به مادرش نمیگه

هیچ وقت ازش معذرت خواهی نکن عادتش میشه

ما آدمها یه روزی به خودمون میاییم  ومی بینیم خودمون نیستیم فکر کن! حتی نمیتونیم احساس واقعیمون رو به کسی بگیم که تمام زندگیمونه چون پررو میشه

 

!! نوشته شده توسط | 19:17 | یکشنبه پانزدهم آبان 1390 •

مثل من

مرد اول: جالبه شما امروز تنها کسی هستید که سوار ماشین من شد اما نترسید

مرد دوم: چطور؟

مرد اول: همه فکر میکنن من همون قاتل سریالی معروفم که پلیس دنبالشه آخه میگن من خیلی شبیه به اونم

مرد دوم: اما من مطمئنم که نیستید

مرد اول: چطور؟ من خودم هم فکر میکنم خیلی شبیه به اونم

مرد دوم: شبیه هستید اما خودش نیستید

مرد اول: حالا از کجا اینقدر مطمئنید؟ ببینید قاتل سریالی هم مثل من صورت گرد و بینی کشیده ای داره لبها شم باریکه رنگ پوستش هم تیره است  درواقع هیچ فرقی با من نداره

مرد دوم: اما اینهایی که میگید مشحصات چهره من هم هست نه؟

مرد اول: آره اما شما موهاتون مشکیه پلیس گفته بارزترین خصوصیت قاتل اینه که موهاش قرمزه مثل من

مرد دوم: از کجا معلوم که قاتل سریالی همین امروز صبح موهاش رو مشکی نکرده مثل من
!! نوشته شده توسط | 8:38 | شنبه سی ام مهر 1390 •

دکتر میگه تو نمیدونی کی و کجا و بی کی و چطوری محبت کنی. این جمله اش واسم خیلی گرون تموم شد. هی راجع بهش فکر کردم فکر کردم و فکر کردم روزها روزها بعد رفتم ازش پرسیدم خوب به کی چطوری محبت کنم؟ مثل همیشه با خونسردی گفت عزیز دل من . اگه دیپلم گرفته باشی یعنی آی . کیوی این مقوله رو داری . اما راستش من با اینکه لیسانس گرفتمآی کیوش رو نداشتم یه روز تصمیم گرفتم به هیچکس محبت نکنم هرکی هرچی میگفت مثل مجسمه نگاهش میکردم و تصویر دکتر میومد جلوی صورتم حتی دیگه به خودش هم محبت نمیکردم . شب که شد استرس داشتم حس میکردم بدترین روز دنیا رو داشتم یه روز دیگه تصمیم گرفتم به همه محبت کنم راه برم بگم وای چه کلاغ زیبایی چه آقای مهربونی چه راننده با ادبی اما بازم فایده ای نداشت شب که شد هزارتا تماس بی پاسخ داشتم با هزارتا درخواستهای عجیب غریب . نمیدونم مشکل از منه یا از مردم که یاد نگرفتن مثل بچگیشون با صراحت عشق بورزن و با صراحت از کسی که دلخورن ابراز ناراحتی کنن . البته خودم خوب میدونم که خواهی نشوی رسوا و سایر ماجراها امر مهمیه . اما من دوست دارم درست مثل بچه ها همه رو دوست داشته باشم مگر اینکه دست به عروسکام بزنن یا بهم فحش بد بدن درست مثل وقتی که آمادگی میرفتم . این رو به دکتر هم گفتم اونم در حالیکه داشت سوپ میخورد فقط شونه هاش رو بالا انداخت گفت: جون به جونت کنن بچه پر رویی

!! نوشته شده توسط | 19:45 | چهارشنبه بیستم مهر 1390 •

گفت هوشیاری بیار اینجا کسی هوشیار نیست

چقدر بده که گاهی برای نصیحت کردن یا همدلی کردن با دیگران هیچ حرفی برای گفتن ندار ی. دیروز شنیدم که سال ۹۰ سال بحران طلاقه با خودم گفتم طلاق همیشه هم بد نیست گاهی اوقات از یک روز زندگی هم بهتره اما وای به حال اون کسی که توی جامعه ما طلاق بگیره و دلش بخواد که کیفیت زندگیش رو بالا ببره توی همین افکار بودم که یکی از دوستام به من زنگ زد و گفت میخوام باهات مشورت کنم من بادی به غبغب انداختم و گفتم بفرمایید برای مشورت آماده آماده ام گفت از پسری خوشم اومده میخوام باهاش دوست بشم  گفتم : از نظر من دوستی خیلی هم خوبه باعث میشه لااقل شکر زیادی  برای ازدواجت نخوری قبلش خوب طرفت رو بشناسی  بعد اگه خواستی باهاش ازدواج کنی گفت : آخه میگه من باید باهات رابطه جنسی داشته باشم گفتم: نه خدا رو خوش نمیاد هرچیزی که منع شرعی داشته باشه کلا باهاش مخالفم گفت: نه گفته صیغه محرمیت میخونیم گفتم: اونی که به تو این پیشنهاد رو داده فقط به عاقبت خودش فکر کرده نه تو  گفت: آخه پسر خوبیه من خیلی بهش احساس خوبی دارم گاهی دلم میخواد ببوسمش گفتم: خوب اگه پسر خوبیه ببوسش اما بعدش تا خدا ندیده فرار کن اون دنیام بزن زیرش  حالا ببینم از کجا فهمیدی پسر خوبیه گفت: آخه همیشه نمازش رو اول وقت میخونه گفتم پس یه دونه بزن زیر گوشش دوتا پای دیگه هم قرض کن و به تگ برو که  خدام ازت راضی باشه وآچون عاقبتت مثل یزید میشه اگه بهش دل ببندی گفت: آخه من نمیخوام از دستش بدم گفتم: خوب یه وقتایی آدم یه کم انعطاف به خرج بده عیب نداره گفت: اخه گفته من از دخترایی که با پسرای دیگه رابطه برقرار میکنن خوشم نمیاد توهم باید ثابت کنی بار اولته گفتم: پس بهتره بیخیالش بشی گفت: اخه من عاشقش شدم گفتم: خوب ببوسش گفت: اخه میگه نباید گناه کنیم گفتم: خوب محرم بشین گفت: آخه گفته دخترایی که توی خیابون صیغه میشن عوضین گفتم: خوب بگو من اهل رابطه نیستم گفت: آخه  میره گفتم: خوب ببوسش گفت: اخه خوشش نمیاد گفتم: خوب نبوسش گفت : من دیگه دارم پیر میشم پس این حس قشنگ رو کی تجربه کنم گفتم : خوب ببوسش گفت: اگه قصد سو استفاده داشته باشه؟ گفتم: اصلا بیا من رو ببوس گفت: نچ! حال نمیده گفتم : برو بابا مامان رو ببوس شب بخیر بگو بگیر بخواب گفت: آخه نمیتونم از فکرش بیام بیرون گفتم : خوب برو ببوسش گفت: آخه گناه میکنم اگه من رو نگیره پس فردا بخوام شوهر کنم عذاب وجدان میگیرم گفتم: خوب خدا رو ببوس گفت: خیلی ازم دور شده باید تا نوک پنجه بالا برم  قدم نمیرسه گفتم: از توی آینه خودت رو ببوس گفت: آخه میره گفتم: میدونی چیه؟ دو حالت داره یا تو بهشت عاشقی رو به جون میخری و جهنم ابدی رو میفروشی یا جهنم دنیوی رو میخری اون دنیا از جوایز ارزنده ای مثل حوری بهشتی بهرمند میشی حالا کدومش ؟ گفت: نمیشه دوتاش؟ گفتم : نه ! در اونصورت باید با یه وجیهه ازدواج کنی گفت: آخه مورد خوب نیست گفتم: یعنی مورد بد هس؟ گفت: نه حالا من یه چیزی گفتم دیگه خرت از پل گذشته به رخ میکشی؟ گفتم: خوب با دوستات برو دربند گفت: همشون  افسردگی دارن هیچ جا نمیان گفتم : خوب ببوسش گفت: اون دنیا تو جوواب گناه من رو میدی گفتم خوب نبوسش گفت:  پس جواب دلم رو بده گفتم : به اون بگو بیاد تو رو ببوسه که اون گناه کنه نه تو توهم وقتی خواست ببوست خودت رو بزن به اون راه که یعنی یهویی بوده  گفت: آخه یه بار خودم رو گول بزنم بعد چی گفتم :
دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بخود شدی گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

گفت هوشیاری بیار اینجا کسی هوشیار نیست

 

 

 

!! نوشته شده توسط | 16:28 | سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 •

توی این روزا وقتی وقت میکنم که توی وبلاگم چیزی بنویسم کلی ذوق مرگ میشم  مسئولیتام چند برابر شده اما من هنوز همون دختر رویایی بلند پروازم که با غر زدنم گاهی اطرافیانم رو عاصی میکنم.پاییزامسال رو زیاد دوست ندارم نمیدونم چرا شاید چون ازش میترسم. یه وقتا برای رسیدن یه یه هدفی تمام تلاشت رو میکنی . بارها شکست میخوری اما باز از نو شروع مکینی اما وقتی به هدفت میرسی حس میکنی جوش الکی خوردی حکایت این روزای منم همینه فقط خوشحالم از اینکه روزا کوتاه میشه و من میتونم شب برم خونه در حالیکه موزیک گوش میدم و زیر چراغ نارنجیهای خیابون حرکت میکنم. اما  نمیدونم چرا این روزها دائم این شعر توی سرم تکرار میشه: برای من که جز خزان ندیده ام در این جهان    بهشت آرزوی تو بوی بهار میدهد
!! نوشته شده توسط | 21:8 | پنجشنبه دهم شهریور 1390 •

کشتار با اره برقی

۱. تا حالا به این مسئله فکر کردید که ما ادمها هربار که با اره نصف شدن تام در تام و جری را میبینیم قاه قاه بهش میخندیم . با اره نصف شدن یه درخت رو ببینیم افسوس میخوریم و وقتی با اره نصف شدن یه آدم رو میبینیم شاید از حال بدی که داریم یه هفته غذا نخوریم در صورتی که اره همون اره است و همون کار رو  انجام میده و این احساس ماست که در برابر هر شیئی یا هر کسی یه عکس العمل نشون میده  این یعنی همه چیز در دنیایی که ما برای خودمون ساختیم به خودمون بستگی داره به نگاهمون به نیتی که از انجام اون کار داریم .پس اگه همین الان تصمیم گرفتی گوشی تلفن رو برداری و با افشا گری دوستت رو نابود کنی تا دلت خنک بشه یادت باشه با همون گوشی تلفن میشه یه حال و احوالی  کنی  یا اصلا زنگ بزنی به خودش و بگی که از دستش دلخوری  تا دلخوریت به جای اینکه عقده بشه توی گلوت حل بشه توی وجودت . بذار زمین اون گوشی و تا پا نشدم

۲. نمیدونم وقتی ۸ تومان بابت یه کتاب پو ل میدید و بعد میفهمید که اون کتاب ۵۰۰ تومان هم نمیارزیده چه حسی بهتون دست میده؟ ۱. عیب نداره ما کار فرهنگی کردیم۲. پول در برابر کتاب هدر نمیره۳. خاک بر سر من که توی اون کتاب رو یه نگاه ننداختم . من که از دسته سومم  الانم دلم برای ۸ تا هزاریم تنگ شده به هر حال همین الان میتونید گوشی تلفن رو بردارید و به من زنگ بزنید و من رو دلداری بدید قبل از اینکه با اره خودم رو نصف کنم

۳.به شدت از دودوزه بازی دخترا مینالید . از اینکه پسرا رو دور میزنن  در لحظه با هزار نفر هستن همشون ادای مقدس بودن میکنن و از اینجور حرفها اما راستش توی تمام اون مدتی که با من حرف میزد چندین دختر باهاش تماس گرفتن ازش پرسیدم خودت چرا اینقدر دستت پره؟گفت میخوام ازشون عقب نیافتم .ما پسرا که اداعایی نداریم این دختران که قیافه معصومانه به خودشون میگیرن بیزحمت اون اره رو بیارید من این آقا رو نصف کنم تا تلفن رو روی سر خودتون خراب نکردم . توقع احوال پرسی ندارید که توی این شرایط؟

۴. ماشین بنده چون مصرف بنزینش خیلی بالاست من همه روزه مجبورم کلی بنزین بهش بزنم و تا خود شمال شهر تخته گاز برم ریموت پارکینگمونم خراب شده همه  هم که رفتن سمینار توی خارج از کشور مجبورم هی از ماشین پیاده بشم قاسم آقا سرایدارمون رو صدا بزنم که بیاد در رو باز کنه اونم که خانمش پا به ماه اصلا حواس نداره خلاصه یه چند روزی میخوام برم ویلای محمود آباد تا ریموت پارکینگ درست بشه برگردم چون اصلا حال ندارم از ماشین پیاده بشم هی قاسم آقا رو صدا بزنم . بی زحمت یه زنگ به من بزنید از خواب بیدارکنید همین جوری خواب ببینم یهو دیدی با اره برقی رفتیم آنتالیاها

!! نوشته شده توسط | 23:56 | شنبه بیست و نهم مرداد 1390 •

وقتی پنوکیو زندگیت آدم میشود

عکس یه پل تو با یه کاغذ نقاشی شده تصویر دو نفررو که دست همدیگه رو گرفتن و رویپل ایستادن رو به عکس اضافه میکنی . یا عکس یه ریل که تو روی اون یه قطار نقاشی میکنی اینها همه رویهاییه که ما دوست داریم واقعی باشه اما نیست . و بعد تصمیم میگیرم با یه نقاشی ساده اون رو به قاب عکس زندگیمون اضافه کنیم . اما گاهی به این فکر میکنم که پدر ژپتو وقتی پینوکیو اون عروسک چوبی که با دستهای خودش ساخته بود زنده شد چه حال و هوایی داشت وقتی پینوکیو بی وفایی کرد و رفت چه حسی داشت و وقتی خدا اون عروسک رو آدم کرد آیا برای آدم شدنش نذری کرده بود؟ مثلا هزارتا صلوات ؟هیچی زیباتر از این نیست که پینوکیوی زندگی تو یعنی کسی که سالها توی ذهنت پرورشش دادی و گاهی سعی کردی با یه ترسیم ساده اون رو به قاب زندگیت اضافه کنی یهو زنده بشه و جلوی روت ظاهر. گاهی خدا این پینوکیو رو واقعا به تو هدیه کرده و گاهی مثل همیشه حکمتی در ندادنش و دیدنش هستاگه یه روزی به من بگن که فقط یه آرزوت براورده میشه من صد در صد آرزو یمنکم پینوکیوی ذهنم زنده بشه تا لااقل بتونم ببینمش حتی اگه فردای همون روز فرشته مهربون پینوکیوی من رو با خودش ببره و من مثل همیشه درحالیکه دستم رو زیر چونه ام گذاشتم به آرزوهای کوچولو و دست نیافتنی خودم خیره میشم و براشون آرزوی سعادت میکنم

!! نوشته شده توسط | 23:17 | چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 •

 بابا خفه کردین مارو با این عشق تازهتون تو هی بنویس اون لایک بزنه اون مینویسه توایک بزن (آخیش روی دلم مونده بود این حرفه نمیتونستم هم به کسی بگم  )خوب میریم سر پست ایندفعه

۱.من همیشه از آدمهایی که از ابتدا به مسائل مذهبی اعتقادی نداشتن و بعد طی اتفاق خاصی لطف خدا شامل حالشون میشه و از این رو به اون رو میشن حسودیم میشه . تحربه ثابت کرده که این افراد به مراتب از کسایکه مثلا نماز میخونن اون دنیا بهشون حوری بدن یا نماز میخونن چون از ۱۵ سالگی خوندن به درک بالاتری رسیدن و گاهی حتی این کوردلی که توی یه دوره ای نصیبشون میشه هم نوعی نعمته . امسال توی این ماه فقط  آرزو میکنم که یه روزی دیگران به ایمان من غبطه بخورن و من رو هم جز اون دسته افرادی قرار بده که باور عمیقشون حتی از نگاهشون معلومه

۲.شب قبل از اینکه آمنه خواستگار اسید پاشش رو ببخشه من علرغم اینکه اصلا به این آدم فکر نمیکردم خواب دیدم آمنه اسید رو روی صورت خواستگارش ریخت و اون رو قصاص کرد صبح فردا وقتی دیدم اون روز روز قصاص خواستگار بوده و بخشیده شده از تعجب خشکم زده بود واقعا نمیدونم من چرا این خواب رو دیدم آمنه چرا خواستگارش رو بخشید. اون پسر بعد از این بخشش چه میکنه و چه کسی قراره مواظب ما توی این کشوری که به گفته مسولینش آمار جرم و جنایتش خیلی پایینه و این کشتارها و جرمها نشونه بالا بودن آمار نیست باشه

۳.من که نمیتونم روزه بگیرم اما شما ها که روزه میگیرید واسه ما روزه نگیر ها هم دعا کنید به قول دکتر دعا کنید که ما هم یاد بگیریم به جای خودمون واسه دیگران دعا کنیم . دعا کنید یاد بگیریم چطور از صمیم قلب آدمهایی که در حقمون بدی کردن رو ببخشیم دعا کنیم برای دوستا ن و دشمنانمون مفید باشیم دعا کنید طوری زندگی کنیم که وقتی میمیریم رفتنمون برای زندگی حیف باشه دعا کنید خدا بهمون یه قلب بده اندازه دریایی که فقط ۱۲ درصدش مال ما نباشه . دعا کنید یاد بگیریم که از شادی دیگران خوشحال باشیم و از دیگران سو استفاده نکنیم ُ. دعا کنید آخرین همین ماه همه رستگار بشیم حتی اگه ۱۷ ساعت گرسنگی نکشیم

۴. دوستان از من خواهش کردن که اگه قالب وبلاگم رو عوض نکنم من رو میکشن با قمه که این روزا حکم ناسزاهای در حد هو بیشعور  رو داره من هم به خاطر خواهش محترمانه شون و از اونجاییکه خیلی برام عزیزن پذیرفتم

!! نوشته شده توسط | 12:56 | دوشنبه دهم مرداد 1390 •

RSS