تبليغاتX
می نویسم





چالش! 

من: پارکینگ؟ اما این نمیشه توی خیلی از خونه ها پارکینگ نیست مخصوصا اونایی که توی شهرستانن اونا نمیتونن تصورش کنن

امین: ببین میتونن مثلا ما توی فامیلامون آدمی رو داریم که برای اینکه بچه اش رو تنبیه کنه بهش میگه این ما ده میلیون بهت میدم باید با مدیریت به آخر برج برسونیش اما ما تصورش میکنیم

ما(کلهم)

ما(بعد از کلهم

ما(یه کم بعد تر)

انوشه: ده میلیون؟ اگه به ما بدن نمیدونمی باهاش چی کار بکنیم

عصمت: ده میلیون! مدیریت!

حمیده: من اگه دلم ده میلیون بخواد چه طوری به محمد بگم؟

مریم: آقا به این فامیلتون بگو صد تومانش رو بده به من خودم بچه اش رو توجیه میکنم

لیلی: من خوابم میاد امین کی راجع به آیتم من صحبت میکنی؟

امین: سر فرصت

لیلی : من می خوابم پس

نسیم: نه لیلی تو نباید بخوابی تو اگه بخوابی یخ میزنی

لیلی(هیستیریک): نسیم خفه شو لطفا

عصمت : گفتی اینا کیا بودن؟

امین: هان؟! فامیلامون دیگه

امیندر کسوت یه فامیل پولدار دار

ما: امین؟ آیا؟

حمیده: مثلا این با ده میلیون چی کار میکنه که تموم میشه؟

حسن قدیمی: واسه موبایلش جکوزی میخره

امین: میره یه ضبط میخره واسه ماشینش هفت میلیون تومان

مریم: چقدر باهاش میتونه شام بره بیرون

من: چقدر میشه باهاش ذرت مکزیکی خورد آیا

لیلی: گفتی چند میلیون؟ امین کی راجع به وبلاگم حرف میزنی

امین: سر فرصت

من : لیلی نخواب تورو خدا تو یخ میزنی

لیلی: ...........

عصمت : مریم یه دقه حرف نزن تو

مریم: من که چیزی نگفتم

امین: نه

انوشه : چی نه؟

امین: من حالا مخالفتش رو کردم تا بعد موردش پیدا بشه

لیلی:(آخر هیستیریک):امین من دیگه سلام خداحافظیا رو نمی نویسم نه اصلا اصرار نکن به هیچ عنوان

امین: باشه ولی سلام خداحافظیا تولیدیه کاری نداره ها

لیلی:(هیستیریک ضایع): می خوای حالا بگو چی بنویسم ها؟

من: لیلی!

لیلی: نسیم صباغان خفه شو من خواب نیستم

من:نه خواستم بگم خواستی بخواب من اصلا حواسم نبود الان تابستونه

مریم: من ناهار نخوردم گرسنه ام

حمیده: ده میلیون تومان؟؟؟

عصمت: ما .ده میلیون تومان. زمدگی

من: فکر کن !

لیلی :من مخوام بخوابم امین گفتی پول توجیبیشه؟

انوشه: حالا باهاش چی کار کنیم

 

 

تعجب نکنید این یک جلسه خیلی مهم با حضور تنی چند از کارمندان رادیوی ده میلیون ندیده بود پیرامون خیلی مسائل مهم .پس لطفا نخندید حتی شما دوست ده میلیون پول توجیبی دیده هنگ نکرده

 

نوشته شده توسط نسیم صباغان | لينک ثابت | موضوع: |

 

وقتی به چشمانم خیره میشوی و  زیر لب زمزمه میکنی که با من میمانی و هرگز ترکم نخواهی کرد

احساس می کنم در برابر تمام صداقت و پاکیت توانی برای ماندن ندارم پس به تو می گویم بگذار بروم که

این سر منشا تمام سو ء تفاهم هاست!

 

 

نوشته شده توسط نسیم صباغان | لينک ثابت | موضوع: |

بررسی یک ترانه از چند پهلو! 

تازگیها در اکثر میهمانیها پای حرکات موزون که وسط می آید موزیک تکراری از آقای محسن به گوش میرسد که البته به نظر من تنها یکی از مصارف این آهنگ عمیق و تاثیر گذار .دادن ریتم به مجلس و مفرح کردن فضاست  باور کنید راست میگویم من دقیقا این موضوع را دیشب در حالی که تحت تاثیر فضا بودم کشف کردم فکر کن من اون وسط به چه نتایجی رسیدم

به نام خدا!

ابتدای امر معرفی خواننده آقای محسن خان که زحمت کشیده این آهنگ را  هم سرودن هم ساختن هم تنظیم کردن که البته جا داره ازشون تشکر کنیم چون واقعا دیگه از آهنگ قد بالا و نیلوفر و تو خوشگلی و اینجور موسیقیهای حرکات موزون آور جهت نرمش شبگاهی در مجالس لهو ولعب زده شده بودیم

بله میگفتم در این ترانه ابتدا شاعر به معرفی شخصیت اصلی داستان با محوریت عروسک وملوسک چشمان دیواننه کننده ایشان می پردازد و در بخشی از این شعر می فرماید

تو که عروسکی تو که ملوسکی دیوونه اون چشاتم که البته به نظر می رسد  شاعر با استفاده از این تلمیحات سعی در انتقال مفاهیم به مخاطب مبنی بر آنکه  با نوعی میوه که از قضا در نامش "لو"  هم دارد طرف است

اما در ادامه ما به صورت یک شوک دراماتیک در بخش دوم این شعر متوجه میشویم که از قضا محسن خان به جای یک میوه لو دار صرفا با یک عدد گلابی روبروست و سعی دارد با صنعت اگزجره شخص مذکور را برای هم پایه کردن حرکات موزونش با مطرح کردن جملاتی مثل " تو که جونمی مهربونمی میخوام باهام برقصی" به گناه بکشاند  البته ما در حاشیه این داستان هم کاملا پی به گلابی بودن فرد مذکور میبریم چون ایشان آنقدر با تکرار کردن " چجوری؟ اینجوری؟  و" تو بهم میگی چجوری" در سرتا سر تراانه محسن خان را به چالش میکشاند که نه تنها وی بلکه کلیه مدعوین میهمانی هم هوا برشان میدارد

و خلاصه اینکه اولین گره داستان ایجاد شده و پس از اینکه روی شخصیتها به هم باز می شود پیشنهادهای بیشرمانه روند طبیعی به خود گرفته و صراحتا تقاضا می شود" با من برقضو.........الی المفسده فی ارضها" اما در این بین نا گفته نماند که فرد مذکور همچنان با سئوالان کلیشه ای خود ادامه میدهد" چه جوری اینجوری؟"

در بخشی از این ترانه به نظر میرسد  در میانه داستان گلابی مذکور عاشق محسن خان میشود چون محسن خان هم کعینه تمام هم جنسان خودش به محض پی بردن به این موضوع یهو به سیم اخر زده و شکایت میکند که" اینجوری میخواهی قر بدهی؟ همه مردم را با قر دادنت فربدهی آیا" طوری که انگار نه انگار اول خودش شروع کرده که البته" در این قسمت بیشتر تکیه بر نوعدوستی  محسن خان و نگرانی او از فر خوردن مدعوین به صورت کاملا زیر پوستی شده اما بعد به نظر میرسد گلابی قهر میکند و محسن خان جو گیر را سر جایش می نشاند" واقعا که این پسرای ضایع وسط ترانه هم دست از این کاراشون بر نمیدارن"" پیام اخلاقی بید این الان" و خلاصه اینکه گلابی عاشق اینقدر به سئوالات کلیدی خود مبنی بر " چه جوری اینجوری " ادامه میدهد که محسن از کوره در رفته و بی پرده و کاملا آنالیز شده خواسته خود را اینگونه مطرح میکند" با من برقص وحال عاشقها را بد کن موهایت را پریشان کرده و از خاصیت چسبندگی مویینگی استفاده بهینه برده و به من نزدیک شو"اما گلابی همچنان توجیه نشده و باز می پرسد" چه جوری اینجوری؟" و اینجاست که ما در روند داستان پی به ازدواج فامیلی پدر و مادر گلابی عاشق میبریم و این پیام در گوشمان زنگ میزند که با ازدواج فامیلی علاوه بر بیماریهای تالاسمی و انمی مونگولیسم هم گریبانگیر خانواده خواهد شد یک لحظه غفلت یک عمر مونوگولیسم

خلاصه از آنجا که محسن خان بدجوری گلابی در گلویش گیر کرده باز هم دست بردار نیست و به توجیه کردن گلابی ادامه میدهد و ابنبار میگوید" میخواهم بگویم ای گل من از حرارات تو بنده داغ شده ام"  که البته در این قسمت داستان ترانه سرا به صورت کاملا زیرکانه سعی در باز کردن یکی دیگر از اسرار های   گلابی داشته و  می خواهدبه مخاطب تفهیم کندکه گلابی دیپلم ردیست چرا/؟چون هنوز فیزیکش رو پاس نکرده و محسن در کمال فداکاری  سعی داردبه صورت عملی و ملموس قانون آنتالپی و انتقال گرما در شرایط همرفتی را به وی بفهماندکه البته متاسفانه باز هم با سئوال " چه جو.ری اینجوری " روبرو میشود

و این داستان اینقدر ادامه پیدا میکند تا محسن کلهم بیخیال توجیه کردن گلابی شده و می رود تا در غم عشق بسوزد با پا یانی تراژدیک و متاسفانه هنوز هم کسی گلابی را توجیه نکرده و او همچنان میپرسد" چه جوری؟ اینجوری؟"

وما از این داستان نتیجه میگیریم که:

1.       هر گلابی هلوست اما هر هلویی گلابی نیست

2.       ازدواج فامیلی خیلی خطر ناکه محسن

3.       گر صبر کنی کل رقص رو از دست دادی برادر من طرف توجیه نشد برو خودت برقص

4.       گلابیها نمیتوانند تک ماده بزنند واگرنه گلابی قصه  مادیپلمش را میگرفت

5.       صنعت ترانه سرایی ما چه خواهدشد؟

6.       اگر شما آهنگ را نشنوید عمرا خنده تان بگیرد

 

نوشته شده توسط نسیم صباغان | لينک ثابت | موضوع: |

لحظه های بی من 

درست همین جاست که من دلم میخواهد برای تو حرف بزنم بین همه ادمهایی که برای من واقعیت دارند با تو مجازی درد دل کنم درست همین جاست که دلم میخواهد به تو بگویم بین همه ادمهایی که از من می پرسند به تو جواب بدهم نمی دانم چرا فکر میکنم گاهی به من فکر می کنی  نمی دانم چرا وقتی باید باشی هرگز نیستی و وقتی باید باشم همیشه هستم  نمیدانم این طبیعت است که تو بگویی چی؟ و من بگویم جان؟ تو بگویی نه! و من بگویم چشم! تو بگویی من و من بگویم تو تنها تو زیرا تو همیشه تو  نمیدانم اصلا  چرا تو نمیدانم از چه زمان تو من حتی  نمیدانم   برایی  چی تو  من فقط میدانم گاهی اوقات  دوست دارم اشکی برای باریدن  چشمی برای خیره شدن   دستی برای نوازش کردن

حتی چیزی به اسم من غیر از تو نباشد اما تو باشی

حتی برای لحظه های بی من

نوشته شده توسط نسیم صباغان | لينک ثابت | موضوع: |

بسیار زیبا مینویسی به ما هم سر بزن! 

قبل از نوشتن این مطلب  از همه عزیزانی که به هر طریق با وبلاگ من آشنا شدند و لطف کرده برای من کامنت میگذارن تشکر و عذر خواهی می  کنم ویاد آور می شوم که منظور من از نوشتن مطلب زیر صرفا یه شوخی کوچولو و واقعیت تلخی است که از دیر باز گریبانگیر بشر شده(فکر کن!) به هر حال امیدوارم کسی از من و وبلاگم نرنجه چون من به همه شما برای بالا رفتن آمار کامنتم احتیاج دارم(بازم شوخی کردم)

 

اصولا ما وبلاگ نویسان حاشیه نشین دلمان به این خوش است که روزی بیاییم و ببینیم یک نفر متن ما را خوانده و در موردش نظری دارد حالا چه خوب چه بد من که از دیدن همه این کامنتها بسیار خوشحال می شوم و همیشه هم سعی میکنم به پاس وقتی که برای مطالبم گذاشتند برای مطالبشان وقت بگذارم اما......

 

اولین باری که  متوجه  نقشه جالبی در زمینه کامنت گذاری شدم زمانی بود که در وبلاگ کاملا شخصی بچه های کلاس که قطعا کسی از مطالبش سر در نمیاورد الا عده قلیلی از دوستان مطلب کوبنده ای راجع به یکی از هم کلاسیهام نوشته بودم و حتی در پاره ای از موارد تا کیید کرده بودم که باید در غذای این افراد سم ریخت و نابودشان کرد که در کمال نا باوری اولین کامنت این پست این بود"نوشته هایتان حاکی از مهر وصفا ودل پاک شماست وبلاگ قشنگی داری به ما هم سر بزن"

بار دوم دوباره در همان وبلاگ مذکور مطلبی درباره بستن در وبلاگ و اینکه دیگه نمی نویسیم نوشتم که با این کامنت مواجه شدم"من ستاره ام را اینجا گم کرده ام بیا ببین من ستاره ام را گم کرده ام" که لابد منظور این دوست عزیز این بوده که خواستید اسباب کشی کنید ستاره هاتون مال من

 

گاهی اوقات هم  برایم اتفاق افتاده که شخصی به طور متناوب تاکیید بر این داشته که از نوشته هایم راضیست(خودش میدونه کی)حالا می خواد پست من هزار و پانصد صفحه باشد یا حتی یک پست سفید و  برای ایشان نفس عمل یعنی همان رضایت  فرد مذکور مهم است و این کامنت آنقدرتکرارا می شود تا تو بالاخره نمک گیر شوی و سری به وبلاگش بزنی البته از حق نگذریم وبلاگ خوبی دارد و واقعا آدم را نمک گیر میکند اما الان موضوع بحث این است که خداوند چطور یک انسان با پتانسیل بالای رضایت را خلق کرده که نخوانده از نوشته ها راضیست

 

گاهی هم شما با کامنتی روبرو میشوید مبنی بر اینکه چقدر زیبا و خنده دارو قشنگ و حرفه ای و قلم توانا و ماست وسالاد و نوشابه اضافه است وبلاگ شما و این موضوع چنان شعفی در قلب شما ایجاد میکند که جوانه زدن بال روی شانه هایتان را احساس میکنید اما نه صبر کنید کافیست ۵ تا وبلاگ انطرفتر بروید و زیر یک مطلب کاملا متفاوت با مطالب خودتان همین نظر را بخوانید و تازه برای من پیش امده که مخاطبم یادش رفته و دوبار همان کامنت را زیر یکی از مطالبم نوشته فکر کن!

به هر حالا به قول ظریفی" عیب نداره همه جوره قدم بر دیدگان ما مینهید" ولی خوب اگر صادقانه بنویسید برات کامنت گذاشتم فقط به خاطر اینکه بیای وبلاگم رو بخونی بهتر نیست؟ نیست؟ جدی میگی؟ پس چندتا اگه راست میگی؟

در ضمن همه شما وبلاگ قشنگی دارید به منم سر بزنید

 

 

نوشته شده توسط نسیم صباغان | لينک ثابت | موضوع: |

ماجراهای نی نی لی 

نی نی لی دختر سربه هوایی بود به خاطر همین از نظر دیگران خیلی با مزه به نظر می رسیداون همیشه یادش می رفت بند کفشش رو ببنده به خاطر همین معمولا توی زندگیش می خورد زمین اون همیشه به ادما می خندید و بزرگترین تفریحش این بود  که واسه عکسای آدمها توی روزنامه  هاسبیل بذاره اون عادت داشت همیشه قبل از گفتن هر چیز بگه ببخشید" ببخشید آب می خوام. ببخشید سلام. ببخشید با من دوست میشید؟"نی نی لی دختر دوست داشتنی بود دلش می خواست وقتی به یه چیزی می خنده به همه بگه تا همه باهاش بخندن یه روز نی نی لی توی حیاط خونشون سه تا بچه گربه سیاو وسفید وزرد دید و بهشون خندید بعد فورا زنگ خونه همه همسایه هارو زد تا  همه باهاش بخندن اما اون خیلی سر به هوا بود اصلا حواسش نبود که ساعت ۱۲ شبه و همه همسایه ها یا خوابن یا وقت ندارن یا حوصله. نی نی لی یه کم هم فضول بود همیشه جای خوراکیها رو پیدا می کرد همیشه توی جیبش پر از شکلاتای دزدی بود .نی نی لی با خیلی ها رفیق بود با قورباغه کنار برکه با مورچه زیر فرش اتاقش با پسر همسایه وقتی براش سنگ جمع می کرد با یه آقای چاق سبیلو که هر روز حیاط جلوی در خونشون رو آب میدادو اسمش سخت بود.نی نی لی از خیلی ها هم بدش میومد از دختر همسایه که می تونست بدون کمکی دوچرخه سواری کنه از پسر دایی چاقش که وقتی از نی نی لی کتک می خورد به مادرش چوقولی میکرد از زن همسایه که می دونست گاهی توی تشک نی نی لی بارون میاد نی نی لی فکر می کرد به محض اینکه دستش به کابینتهای بالای آشپزخونه برسه دیگه بزرگ شده واسه همین هرروز امتحان میکرد  اما مطمئن بود که تا بزرگ بشه خیلی طول میکشه نی نی لی همیشه آرزو می کرد بزرگ بشه تا بتونه فیلمایی که مامانش نمیزاره ببینه رو نگاه کنه اون یه سئوال بزرگ هم توی سرش بود که به نظر می رسید کسی جوابش رو نمیدونه برای همین همیشه و هرروز از خودش می پرسید چطوری مامانش یه شبه یه نی نی دیگه رو خورده و داره توی دلش بزرگش میکنه اما نی نی لی با وجودیکه جای همه خوراکیها رو بلد بوده اون بچه رو پیدا نکرده اون یه نگرانی بزرگ هم داشت اونم این بود که یه بار اشتباهی گوش یکی از عروسکاش رو خورده بود و حالا ممکن بود به جای یه بچه چند وقت دیگه یه گوش بزرگ شده به دنیا بیاره  نی نی لی هر شب موقع خواب دعا می کرد که یا بچه اش یه گوش بزرگ نباشه یا اینکه   زودتر بزرگ بشه اما فرشته ها هر شب از خدا می خواستن که توی بزرگ شدن نی نی لی خیلی عجله نکنه
نوشته شده توسط نسیم صباغان | لينک ثابت | موضوع: |

زندگی شاید...... 

 

 

 تک شاه  : تنهاست شاه دل یعنی که باید خوشحال باشی یعنی دوستت داره یعنی که یه نفر هست توی این دنیا که بتونی بهش اعتماد کنی  یعنی  برمی گرده یعنی که تو نباید غر بزنی یا..............مهم اینه که شاه دل اومده  و تو باید به زندگی امیدوار باشی

 

دو شاه: دو پر . می تونی ریسک کنی بلوف بزنی بگی هست بگی وجود داره بگی من میبرم بگی من هستم ولی خیلی روش حساب نکن بالاخره یه دونه نیست دوتاست و احتمال تو رو یک دوم میکنه شاید هر لحظه به حقیقتی که مثل ته خیار می مونه نزدیک تر بشی  اما اگه راهی نبود چاره ای نبود و برات خیلی مهم بود که کم نیاری و اهل ریسکی بگو من هستم بگو ادامه میدم موجودیت رو ببر بالا خدا رو چه دیدی؟

 

سه شاه: به هر حال یه پشتوانه ای داری و اینکه شاید چیزی داری که دیگران ندارن سه سه بار می تونی بگی هستم میتونی بگی هست می تونی بگی خواهد بود خیالت راحت مثل تو پیدا نمیشه هیچکس نمیتونه سه شاه داشته باشه گاهی حقیقت ته خیار نیست هر چند که به نظر شیرین هم نمیاد اما جای این هست که سرت رو بالا بری موجودیت رو زیاد کنی و بگی من هستم زندگی یعنی همین دیگه

 

چهار شاه: یعنی میشه؟ همه آرزوها همه موجودیها مال تو باشه یعنی میشه که همه چیز مال تو باشه چشمات رو ببند اینجا همون جاییه که تو باید ریسک کنی  بگی هستم بگی هست بگی خواهیم بود فقط یادت باشه حتی توی این شرایطم همیشه یکی هست که رویال  باشه و شاید این آدم تو نباشی  بلکه کسی باشه که توی یه چشم به هم زدن همه آرزوهات رو صاحب بشه اونم درست در شرایطی که فکر می کنی اشتباه نکردی و سرتمام زندگیت شرط بندی کردی

 

زندگی شاید یه فال ورق شایدم یه بازی پوکر که تو توی این بازی فقط گاهی اوقات برنده میشی

 

نوشته شده توسط نسیم صباغان | لينک ثابت | موضوع: |

 

خلوت تنهایی آدم تنها جاییکه همه ما دوستش داریم و گاهی اوقات عاشق این هستیم که توی اون فضا فرو بریم

این فضاها معمولا اول صبح قبل از اینکه از رختخواب جدا بشیم آخرشب قبل از اینکه بخوابیم توی تاکسی وقتی همراهی نداریم موقع نوشتن موقع نصب کردن ویندوز .توی صف نونوایی و خلاصه وقتی که نفر دومی برامون فک نزنه به سراغمون میاد

توی این فضا بسته به میزان مغشوش بودن ما هم اصوا ت و تفکرات مختلفی به ذهنمون خطور میکنه که  بعضی اوقات واقعا سر و ته نداره

تاحالا شده ذهنتون رو آنقدر سیال بذارید که هرچی دلش خواد بگه

تا حالا دقت کردید چه اتفاقی میافته به متن زیر توجه کنید:

فردا باید برم شلوارم رو از خیاطی بگیرم بعد برم بانک.برو جلو دیگه .اه باز این اومد. چقدر گرمه وای ۱۲۶ ثانیه . یادته چند سال پیش چراغ قرمزارو . ببین اینا جیوه است ها دیود ال. ای .دی بود اعلایی خودشو کشت با توضیح اینا.خاله قور قوری کجا میری؟ دارم میرم بارببرم دیرم شده عجله کارشیطونه تو جنگلم فراوونه .آخیش سبز شد جون بکن بابا . چه نازی میکنه . دیدی بالاخره کا رخو.دش رو کرد خاک برسرش دیگه محلش نمیزارم .نمی تونم ببخشمت دورشو برو .برو برو برو یارت نمیشم یارت نمیشم

 

نه فکر نکنید من دیوونه شدم همه شما این فضای مجازی رو تجربه کردید ایندفعه که توی تاکسی بودید یا توی ماشینتون تنها بودید یه کم به حرفای که توی ذهنتون میاد دقت کنید به حرف من میرسید

 

یه کم از نتیجه رو هم به من بگید بد نیست باهم می خندیم

 

 

نوشته شده توسط نسیم صباغان | لينک ثابت | موضوع: |

شبهای مهتابی 

 

کلا حالم گرفته بود.دیشب رو عرض می کنم. از وقتی خورشید خانم رفت پایین و من بیچاره موقع برگشتن داخل سرویس به

دلیل تموم شدن یک عدد باطری نیم وجبی یا همون نیم قلمی از شنیدن موسیقی محروم شدم . وقتی رسیدم خونه سر درد

بدی داشتم اینقدر بد که موقع نماز خوندن احساس می کردم فرشته ها زیر گوش هم پچ پچ میکنند که " این یارو داره دری

وری میگه الان ما توی نامه اعمالش چی بنویسیم؟".دلم همه چیز می خواست اما انگار هیچ چیز نمی خواست.دوست داشتم

 زمان برگرده اما  نه می رفت جلو بهتر بود.یه عالمه کار روی سرم ریخته بود اما انگار یکی توی دلم اسکاچ می کشید .رفتم

پای کامپیوتر ولی یه ربع بیشتر نتونستم تحملش کنم. دیگه کم کم شب شده بود.رفتم سر یخچال گفتم شاید دلم میوه

میخواد اما نه دلم میوه هم نمی خواست. به موبایلم نگاه کردم نه حوصله اونم نداشتم.دیشب کلا حسش نبود ولی دیگه

حتی قدرت این رو ندارم که وقتی اینطوری داغونم توی دفترم شعرای عاشقونه جدی بنویسم از بس که توی نوشته هام جنبه مسخره قضیه رو دیدم . ساعت ۹.۳۰ یه دوست رو پیدا کردم یه کم با هم حرف زدیم کلی از نوشته هام تعریف کرد اما

فایده ای نداشت من خوب بشو نبودم . بالاخره تصمیم گرفتم بخوابم که......

وقتی چراغ اتاقم رو خاموش کردم تازه فهمیدم اون شب یه شب مهتابیه و این ماه بود که وجود من رو اینطوری به هم ریخته نه این که فکر کنید من دریا هستم نه من نسیم ساحلم اما مطمئن باشید که ماه میتونه حتی روی خلق و خوی

 شما هم تاثیر بذاره . راستش من همیشه از شبای مهتابی می ترسیدم حتی وقتی خیلی خیلی کوچک بودم

دیشبم یه شب مهتا بی بود و من داشتم می ترسیدم بدون اینکه خودم بفهمم اما

کسی نبود که این رو بهش بگم!

 

 

نوشته شده توسط نسیم صباغان | لينک ثابت | موضوع: |

اعطای واحدهای مسکونی اجاره به شرط تملیک به مخترعان 

اینجانب یکی از کارمندان پایه بلند اداره ثبت اختراعات بدین وسیله و طی بیانیه زیر شرایط اعطای خانه های استیجاری که آقای احمدی نژاد وعده اش را داده بودند را اعلام میکنم

1. اختراعات مذکور باید در جهت رفاه حال شهروندان بوده وبه پیشبرد اهداف متعالی دولت و کشور کمک کند درست مثل سایر گفته های رئیس جمهور

2. اختراعات مذکور باید ازرش خانه دادن را داشته باشد "آخه دمپایی چرخدار به چه درد میخوره برادر من؟"

3.از پذیرش هرگونه اختراعات دروغ سنج وعده وعید سنج و دستگاه تخمین متوسط آی.کیو جهت اداره کشور و سایر دستگاههای تشویشگر اذهان عمومی معذوریم حتی شما دوست عزیز

4. لازم به ذکر است  اینجا هم استثنا قائل نیستیم و مطمئن باشید خانواده آقازاده ها و سایر بستگان حتی نسبت به پسر مبتکر و پرفسور بالتازار در ارجهیت قرارادارند

5.آقا جان ادیسون که سبیل  نداشت لا اقل سبیل هایت رو میزدی بعد ادعا می کردی برق را اختراع کردی

6. از شهروندان تقاضا میشود که مارا با سایر موجودات اشتباه نگیرند و ادعاهای نابجا نکنند چون ما در این سه سال خرده ای کاملا ادعای واقعی با توهمی را تشخیص میدهیم ومی دانیم که همه چیز کشک نیست لذا به اطلاع می رساند قاره آمریکا را کشف می کنند نه اختراع "اون یه چیز دیگه هست"

7  اداره ثبت اختراعات هیچگونه مسئولیتی در باره الباقی وعده های   سفرهای استانی به عهده نمی گیرد " اگر راست میگید جلوی وعده هارو بگیرید"

8 لازم به ذکر است اداره مذکور به شدت تاکیید بر این دارد که خانه ها را زمانی اعطا کند که شهروندان سهام عدالتشان را گرفته فرهنگیان به مطالبات خود زسیده و ایران به تیم ملی صعود کرده و سردار زارعی به همراه هزاروشصت و هشت زن مجرم به بد حجابی آزاد شده و ولی شناسان از یاد رفته باشند

باتشکر من
نوشته شده توسط نسیم صباغان | لينک ثابت | موضوع: |





farahem.blogfa.com